تحلیل سناریوها، عدمقطعیتهای کلیدی و الزامات سیاستی برای تابآوری ملی
دانلود فایل PDF
خلاصه سیاستی تحلیلی و سناریومحور بر پایه فصل ۱۵ کتاب «رایحه مرگ» با بهروزرسانی مبتنی بر ارزیابیهای اخیر اندیشکدهای درباره جنگ جاری آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی ایران
برای؛
تصمیمگیران حوزههای امنیت ملی، حکمرانی، اقتصاد سیاسی، مدیریت بحران، سیاست خارجی و زیرساختهای حیاتی
چکیده اجرایی
این خلاصه سیاستی، فصل ۱۵ کتاب «رایحه مرگ» را بهعنوان یک سناریوی تهدید برای آزمون تابآوری حکمرانی در ایران بازخوانی میکند. فرض محوری سناریو آن است که یک کارزار فشرده و چندلایه، در یک بازه حدوداً سیوششماهه، میکوشد با همافزاکردن فشار اقتصادی، جنگ شناختی، اختلال زیرساختی، مشروعیتزدایی دیپلماتیک، تشدید شکافهای اجتماعی و تنشهای پیرامونی و حفظ تهدید معتبر اقدام نظامی، از «فرسایش ظرفیت حکمرانی» به «نقطه عطف بحران» برسد. ارزش تحلیلی این سناریو در آن است که نشان میدهد خطر اصلی برای ایران نه از یک ضربه واحد، بلکه از همزمانی بحرانها و سرایت آنها از یک حوزه به حوزه دیگر ناشی میشود.
این سند، علاوه بر فصل 15 کتاب رایحه مرگ؛ دستنامه عملیات موساد در ایران، منتشر شده در تاریخ 1 دسامبر 2025 (10 آذر 1404) با عنوان غروب سیوشش ماهه: کمپین تغییر رژیم، از تحلیلهای اخیر اندیشکدهای نیز استفاده میکند. ارزیابیهای تازه Chatham House، Crisis Group و IISS نشان میدهد که جنگ جاری آمریکا و اسرائیل با ایران وارد مرحلهای شده که همزمان ابعاد نظامی، سیاسی، دیپلماتیک و داخلی را درگیر کرده و بحث «تغییر رژیم» نیز بهصراحت در دستور گفتوگوهای تحلیلی قرار گرفته است. در عین حال، Carnegie، Chatham House و Crisis Group هشدار میدهند که فرض سقوط سریع نظام از مسیر ترکیب فشار خارجی و اعتراض داخلی، بسیار پرریسک و نامطمئن است و میتواند به آشوب گسترده، جانشینی سختتر، یا منازعه فرسایشی منتهی شود، نه لزوماً گذار باثبات.
پیامهای اصلی
تهدید اصلی، «فشار مرکب» است، نه فشار منفرد؛ یعنی زمانی که بحران ارزی، اختلال خدمات، جنگ روایتها، اعتراضات، و تهدید خارجی همزمان عمل میکنند.
مهمترین آسیبپذیری ایران، گذار از «اختلال بخشی» به «اختلال سامانهای» است؛ جایی که مسئله معیشت، امنیت، مشروعیت و کارکرد دولت بهطور متقابل یکدیگر را تشدید میکنند.
فرض فروپاشی سریع نظام، از منظر تحلیلی، فرضی پرخطر است؛ زیرا تجربه اعتراضات اخیر و تحلیلهای تطبیقی نشان میدهد که نبود بدیل منسجم میتواند مسیر را کاملاً تغییر دهد و پاسخ مؤثر، صرفاً امنیتی یا صرفاً رسانهای نیست؛ بلکه نیازمند تلفیق تابآوری اقتصادی، حفاظت زیرساختی، فرماندهی یکپارچه بحران، دیپلماسی کاهنده تنش و ترمیم رابطه دولت و جامعه است.
مسئله سیاستی
بر پایه روایت فصل ۱۵، سناریوی مورد بررسی چنین فرض میکند که پس از یک منازعه کوتاه اما پرهزینه، کارزار اصلی از جنگ جنبشی به جنگ سیاسی، اقتصادی، اطلاعاتی و ادراکی منتقل میشود. در این منطق، هدف نه صرفاً فرسایش توان سخت، بلکه شکستن ظرفیت حکومت برای اداره همزمان اقتصاد، امنیت، مشروعیت و خدمات عمومی است. بنابراین مسئله سیاستی اصلی این نیست که آیا همه اجزای سناریو دقیقاً به همان شکل محقق خواهند شد یا خیر؛ مسئله آن است که اگر بخشی از این زنجیره فعال شود، کدام ظرفیتهای ملی باید از پیش تقویت شده باشند تا کشور از مسیر تشدید، عبور به آشوب، یا گسست نهادی فاصله بگیرد.
یادداشت روششناختی
این متن یک «خلاصه سیاستی سناریومحور» است. سناریو در اینجا به معنای پیشبینی قطعی آینده نیست؛ بلکه روشی برای کشف پیشرانها، مفروضات شکننده، عدمقطعیتهای بحرانی و اقدامهای ضروری امروز است. بر همین اساس، این brief فصل ۱۵ را بهعنوان «روایت تهدید» بازتفسیر میکند تا برای سیاستگذار روشن شود که چه چیزهایی باید امروز دیده، پایش و مهار شوند. در منطق OECD، سناریوهای خوب، تصمیمگیر را وادار میکنند بهجای تمرکز بر احتمال دقیق وقوع، بر استحکام راهبرد در برابر آیندههای متفاوت تمرکز کند.
معماری سناریو
در خوانش سیاستی این متن، کارزار فرضی سیوششماهه بر چهار ستون استوار است: فشار اقتصادی و مالی برای تضعیف ظرفیت اداره؛ جنگ شناختی و عملیات روایت برای بازتعریف جنگ بهمثابه «خطای راهبردی» حاکمیت؛ بیثباتسازی مرکب از مسیر اختلال زیرساختی، ضربات مخفی و تحریک تنشهای اجتماعی و پیرامونی؛ و در نهایت، نگهداشتن تهدید معتبر اقدام نظامی برای انحراف منابع، ایجاد ترس راهبردی و افزایش هزینه کنترل داخلی. در این چارچوب، اعتراضات داخلی صرفاً یک پیامد اجتماعی تلقی نمیشود؛ بلکه در منطق سناریو، میتواند به «محرک همافزا» برای تشدید ضربه خارجی و فروپاشی ظرفیت حکمرانی تبدیل شود.
سناریوی اول: فرسایش کنترلشده
در این سناریو، فشارهای اقتصادی، شناختی و دیپلماتیک بهصورت مستمر عمل میکنند، اما دولت همچنان قادر است خدمات پایه، کنترل سیاسی و انسجام نهادی را حفظ کند. اعتراضات رخ میدهد، ولی به موج همزمان و چندمرکزی ناپایدارکننده بدل نمیشود. پیامد این وضعیت، فروپاشی نیست، بلکه فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی، افزایش هزینه حکمرانی، کاهش ظرفیت سرمایهگذاری و تضعیف افق اصلاح است.
دلالت سیاستی این سناریو آن است که اگرچه کشور از مرحله فروپاشی دور میماند، اما بهتدریج وارد چرخهای میشود که در آن هر بحران جدید بر بستری از بیاعتمادی و فرسودگی انباشته سوار خواهد شد.
سناریوی دوم: بیثباتسازی مرکب
در این سناریو، شوک ارزی، فشار نفتی و مالی، حملات سایبری، اختلال در انرژی یا پرداخت، جنگ روایتها و نارضایتی اجتماعی بر هم منطبق میشوند. در نتیجه، ادراک عمومی از ناتوانی دولت، سریعتر از ظرفیت واقعی دولت برای بازیابی وضعیت رشد میکند. در این شرایط، دشمن لزوماً نیازمند یک ضربه تعیینکننده نیست؛ کافی است اختلالهای پیدرپی را به هم بدوزد تا کشور را در آستانه بحران سامانهای نگه دارد.
دلالت سیاستی آن است که مدیریت بحران دیگر نمیتواند بخشی و دستگاهی باشد. هر اختلال کوچک، اگر بهموقع مهار نشود، به مسئلهای بزرگتر در حوزه مشروعیت و ثبات تبدیل میشود.
سناریوی سوم: نقطه عطف بحران
در این سناریو، یک رخداد محرک بزرگ، همزمان با فشار اقتصادی، اختلال خدمات، بحران روایت و اعتراض چندمرکزی ظاهر میشود. در این نقطه، بخشی از منطق سناریو بر این فرض بنا شده که هنگامی که نیروهای حکمرانی درگیر مهار بحران داخلیاند، تهدید یا اقدام خارجی تازه میتواند با هزینه کمتر و اثر بیشتر اجرا شود. از نظر سناریویی، این همان لحظهای است که «شکاف داخلی» و «فشار خارجی» به هم قفل میشوند.
اما تحلیلهای اخیر اندیشکدهای نشان میدهد که این نقطه عطف، بههیچوجه لزوماً به گذار باثبات منتهی نمیشود. برعکس، امکان واکنش سختتر، جانشینی امنیتی، تشدید جنگ منطقهای، یا امتداد منازعه داخلی نیز جدی است. همینجا مهمترین ضعف سناریوی فروپاشی مدیریتشده آشکار میشود.
عدمقطعیتهای کلیدی
نخستین عدمقطعیت، میزان تداوم و انسجام حمایت خارجی از این نوع کارزار است. در جنگهای مرکب، هدفگذاری اولیه میتواند بلندپروازانه باشد، اما پایداری سیاسی، اقتصادی و نظامی پشتیبانان بیرونی همواره قطعی نیست. دومین عدمقطعیت، ظرفیت اپوزیسیون برای تبدیلشدن به بدیل معتبر، منسجم و قابلحکمرانی است. سومین عدمقطعیت، رفتار بدنههای میانی و ابزارهای قهر در شرایط تشدید بحران است. چهارمین عدمقطعیت، واکنش جامعه در برابر ترکیب فشار خارجی و داخلی است؛ زیرا همانطور که برخی تحلیلهای اخیر تأکید میکنند، فشار خارجی میتواند هم رژیم را منحرف و مستهلک کند و هم اثر معکوس همبستگی تدافعی ایجاد کند.
دلالتهای سیاستی مشترک
صرفنظر از اینکه کدام سناریو محتملتر است، پنج دلالت ثابت وجود دارد. نخست، بحران معیشت در ایران فقط یک متغیر اقتصادی نیست؛ محرک سیاسی و ادراکی نیز هست. دوم، زیرساختهای حیاتی از قبیل انرژی، بانکداری، پرداخت، ارتباطات، آب، سلامت و حملونقل، ستونهای ثبات اجتماعیاند و هر اختلال در آنها اثر چندبرابری دارد. سوم، جنگ روایتها در شرایط بحران، بهاندازه جنگ سخت اهمیت دارد. چهارم، شکافهای محلی، قومی و پیرامونی اگر با نارضایتی معیشتی و ضعف خدمات پیوند بخورند، هزینه کنترل بحران را جهش میدهند. پنجم، حکمرانی بحرانهای مرکب نیازمند فرماندهی تلفیقی است؛ پاسخهای تکبعدی، چه صرفاً امنیتی و چه صرفاً تبلیغی، در این نوع بحران کفایت نمیکند.
اولویتهای سیاستی
یک. اقدامهای بیپشیمانی
نخست، ایجاد «هسته ملی تابآوری بحرانهای مرکب» ضروری است؛ ساختاری فرادستگاهی که بتواند اقتصاد، امنیت، خدمات عمومی، زیرساخت، رسانه و سیاست خارجی را در یک معماری واحد جمع کند.
دوم، باید نقشه وابستگی متقابل زیرساختهای حیاتی کشور تهیه و گلوگاههای برق، سوخت، پرداخت، اینترنت، حملونقل، زنجیره تأمین و سلامت شناسایی و ایمنسازی شود.
سوم، دولت باید بستههای حمایت معیشتی سریع، هدفمند و منطقهمحور را برای نقاط مستعد تنش طراحی کند تا شوک اقتصادی مستقیماً به موتور بسیج نارضایتی تبدیل نشود.
چهارم، معماری ارتباطات بحران باید بازطراحی شود؛ پیام رسمی باید سریع، شفاف، مسئلهحلکن و متکی بر دادههای قابلفهم برای جامعه باشد، نه صرفاً انکاری و تدافعی.
پنجم، لازم است پروتکلهای تداوم حکومت و تداوم خدمات حیاتی تدوین و تمرین شود تا در وضعیت اختلال، اداره کشور دچار انسداد نهادی نشود.
این نوع اقدامها با منطق OECD همان دسته اقدامهاییاند که در اغلب سناریوها مفیدند و بهعنوان no-regret actions شناخته میشوند.
دو. اقدامهای خوششرط
نخست، تنوعبخشی به مسیرهای تجارت، پرداخت و تأمین کالاهای حساس باید با نگاه ضدتحریمی و ضدشوک تسریع شود.
دوم، رزمایشهای سناریویی مشترک میان نهادهای اقتصادی، خدماتی، انتظامی، امنیتی و رسانهای باید بهصورت منظم اجرا شود تا دستگاهها فقط در بحران واقعی برای نخستین بار با یکدیگر مواجه نشوند.
سوم، لایههای دوم و سوم مدیریتی در دستگاههای کلیدی باید برای جانشینی سریع، کار در محیط مختل و تصمیمگیری در شرایط کماطمینان آموزش ببینند.
چهارم، دیپلماسی فعال برای شکستن اجماع خصمانه و کاهش انزوای بینالمللی باید تقویت شود؛ حتی کاهش نسبی انزوا نیز میتواند بخشی از فشار چندلایه را خنثی کند.
پنجم، برنامههای کاهش اصطکاک میان دولت و جامعه، بهویژه در حوزه فساد اداری، پاسخگویی محلی، خدمات روزمره و سازوکارهای شکایت، باید از سطح شعار به اقدام قابلاندازهگیری منتقل شود.
سه. اقدامهای اقتضایی
اگر اختلال هماهنگ در بانکداری، انرژی و ارتباطات مشاهده شد، باید فوراً وضعیت «حفاظت از کارکردهای حیاتی» فعال و اولویتبندی جدید منابع اعمال شود.
اگر اعتراضات چندمرکزی با اختلال خدمات عمومی همزمان شد، اولویت باید از «نمایش کنترل» به «حفظ کارکرد، کاهش تلفات، پیشگیری از سرایت و جلوگیری از خطای راهبردی» تغییر کند.
اگر نشانههای همزمانی ناآرامی داخلی و تهدید خارجی تشدید شد، باید سازوکار تصمیمگیری دوسطحی فعال شود تا مدیریت داخلی و پاسخ بازدارنده خارجی متعارض هم نشوند.
اگر روند مشروعیتبخشی بینالمللی به آلترناتیوهای بیرونی شدت گرفت، پاسخ باید ترکیبی از ترمیم مشروعیت داخلی، دیپلماسی فعال و کاهش زمینههای اجتماعی جذب باشد؛ نه صرفاً انکار یا واکنش لفظی.
شاخصهای هشدار زودهنگام
- افزایش همزمان نوسانات ارزی، فشار بر شبکه پرداخت و رفتارهای غیرعادی در برداشتها یا نقلوانتقالها
- رشد حملات سایبری یا اختلالهای تکرارشونده در انرژی، حملونقل، بانکداری و ارتباطات
- جهش روایتهای هماهنگ درباره ناتوانی ساختاری دولت در فضای اطلاعاتی و رسانهای
- افزایش همزمان فراخوانهای اعتراضی، اعتصابی و معیشتی در چند شهر یا استان
- افزایش تنشهای پیرامونی و ناامنیهای مرزی در کنار بحرانهای داخلی
- بروز نشانههای شکاف در ائتلاف نخبگانی یا تردید در بدنههای اجرایی و قهری
- تشدید تحرکات دیپلماتیک برای مطرودسازی بینالمللی ایران یا مشروعیتبخشی به بدیلهای بیرونی
جمعبندی
سناریوی فصل ۱۵ کتاب از حیث سیاستپژوهانه زمانی اهمیت پیدا میکند که نه بهصورت روایت مهیج، بلکه بهصورت «آزمون فشار برای حکمرانی» خوانده شود. پیام اصلی آن این است که در برابر ایران، خطر بزرگتر از یک حمله منفرد، طراحی یک محیط فرسایشی چندلایه است؛ محیطی که اقتصاد، روایت، خدمات عمومی، انسجام اجتماعی و تهدید خارجی را به هم متصل میکند. در عین حال، شواهد و تحلیلهای اخیر اندیشکدهای هشدار میدهند که فروپاشی مدیریتشده، در عمل، اغلب بیش از آنکه به گذار باثبات نزدیک باشد، به آشوب، جانشینی سختتر و بیثباتی منطقهای نزدیک است. بنابراین دستور کار عقلانی برای سیاستگذار ایرانی، نه انکار سناریو و نه اغراق در قطعیت آن، بلکه ساختن تابآوری ملی در برابر بحرانهای مرکب است. این یعنی: اقتصاد مقاومتر، زیرساخت امنتر، فرماندهی منسجمتر، روایت معتبرتر و رابطه کماصطکاکتر میان دولت و جامعه.